داستان کوتاهداغ ترین‌هانثر طنز

خواستگاری متفاوت و شروع زندگی شیرین

از بس بر در این او آن بهر خواستگاری رفته بودم دختران دم بخت با دیدنم جامه می‌دریدند و به پستوی خانه می‌خزیدند.

خواستگاری متفاوت و شروع زندگی شیرین

نویسنده: افشین تل‌لو

صبح اول وقت مقارن ۱۱:۳۰ دقیقه از خواب پریدم. چه رویای شیرینی! خواب دیدم عائله‌ای تشکیل دادم کامله. به قاعده سه همسر و یک فرزند.

ببخشید یک همسر و سه فرزند که گرد شمع وجودم می چرخیدند و شادی کنان می خندیدند.

از بس بر در این او آن بهر خواستگاری رفته بودم دختران دم بخت با دیدنم جامه می‌دریدند و به پستوی خانه می‌خزیدند. آنقدر که پاسخ منفی بار من کردند الکترون‌های کل زمین در قیاسش سوتفاهم بودند.

دلمرده و افسرده، اندوه جهان خورده چشم دوخته بودم به رفیقی آل برده که هر کیس نشانم داد چپی بود و شاسی خورده.

اینبار برایم دختری نشان کرده بود ته تغاری یک پادگان خانواده که جمیع برادران تن به ترک وطن داده و هریکی گوشه‌ای از جهان افتاده. دخترکی ساده بی‌افاده و افتاده.

سر همیشه در گوشی، دندان‌های خرگوشی و مجهز به سر سوزن هوشی.

پدر و مادر هر دو از آلزايمر رنجی نمی‌بردند و  فارغ از کار جهان هیچ غمی نمی‌خوردند.

پس خواستگاری آغاز شد… . بعد از کلی حال و احوال و تناول پسته و پرتقال. رفتیم سر اصل کار و غافل از اینکه اصولا رفته بودیم سرکار.

گفتیم من باب صبیه محترمه مصدع اوقات شدیم و ناگاه از پاسخ ایشان کیش و مات که بالاتفاق فرمودند کدام دختر؟

خلاصه با رسم شکل عروس خانم را آوردند به یاد و عروس خانم چای آورد با روی گشاد.

بی شرط و شروط و مات و مبهوت رفتیم اتاق بهر گفتگوهای مبسوط.

صیغه‌ای خواندند صدساله و نشستیم در کنج اتاق با هاله.

نه یکساعت و ده ساعت، دل داده و قلوه ستانده، بی خبر از گذر دقایق مانده، گفتیم و شنفتیم. ناگهان چشمم به دیوار افتاد و ساعت دوار.

عنقریب بود مجال تقلیل شود و کالسکه سیندرلا به کدو تبدیل.

من که نگران نگاه‌های سنگین والدین عروس بودم برخاستم و عذر تقصیر خواستم دستگیره در چرخاندم و ناگاه آیه را خواندم.

در قفل شد و به هیچ ره باز نشد هی زور زدیم و آخرش باز نشد. نه یاد پدر بود که دختر دارد انگار نه انگار که مادر دارد.

فریادها زدیم و امدادها طلبیدیم ولی عمارت به قاعده عالی قاپو سترگ بود و به غایت بزرگ.

امروز ۱۳ سال است که از شروع زندگی‌مان می‌گذرد… .

هنوز در قفل است ولی خدا رو شکر بچه‌ها بزرگ شده‌اند و خانواده‌ای گرم داریم که یک لحظه از هم دور نمی‌شویم.

پایان

برای خواندن سایر مطالب اینجا کلیک کنید

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا